تبليغاتX
a . r . a


خالصانه عرض می کنم، به یک مدیر برنامه و مشاور مدبر نیاز دارم، چون:

1-       هم دارم 504 حفظ می کنم

2-       هم میخام گواهینامه بگیرم

3-       هم میخام درسامو خوب بخونم و معدل 17 بگیرم

4-       هم میخام درسای ترم های قبل رو مرور کنم تا درسای این ترم رو بفهمم

5-       هم میخام نمازامو سر وقت بخونم و ذکر هم بگم چون حرفای دکتر فرهنگ روم تأثیر گذاشته

6-       هم دارم باشگاه بدن سازی میرم تا فیت شه هیکلم

7-       چند وقت پیش هم سردبیر نشریه شرق نو شدم و سرم شلوغه! {به یک سخن سردبیر هم نیازمندم}

8-         ICDL یا نمی دونم یه چیزی توی همین مایه هارو هم میخام قشنگ یاد بگیرم{چون به دردم می خوره. اگه یکی باشه مجانی یاد بده که خیلی خوب میشه}

9-       هم میخام فیلمای باحال تماشا کنم{زبان اصلی جدید}

10-   اگر کار نیمه وقت هم پیدا شه خیلی خوب میشه{ چون هم مشکل شارژ دارم | هم میخام لباس بخرم پول ندارم | هم باید به چند نفر بستنی بدم | اگه چیزی تش موند هم یه گوشی میخرم | من خیلی احساس قربت می کنم}

11-   اعصاب معصاب هم ندارم همین طوری الکی{فکر کنم وقت ازدواجمه}

12-   مشکل دیگه اینکه خوابم خیلی زیاد شده{ به قول یکی از بچه ها: اینوم هه! ( یعنی اینم هست)}

13-   مشکل اساسی تر اینکه اصلن حال ندارم

14-   چند وقت پیش هم نزدیک بود عاشق بشم، ولی خدا رحم کرد{وگرنه الان دستم توو خینه بود}.

 

به میثم میگم چی کارش کنم؛ میگه: بمال به دیوار!!

به میلاد میگم چی کار کنم؛ میگه: اوممممم ، رَقَم مَقَم خو رَ توو ندیدی!


+ نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389;ساعت 20:25; توسط a.r.a; |


چرا یه آدم بد بخت معمولن : بد قیافه / بد شانس / بد تریپ / بد اخلاق / بد بد بد ...

ولی یه آدم خوش بخت معمولن : خوش قیافه / خوش شانس / خوش تیپ / خوش اخلاق و کلن خوشه؟

اضافه : بیایید توی این سال جدید بدی ها رو کنار بزاریم تا شاید خوشی ها جای اونارو بگیره!


+ نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389;ساعت 16:27; توسط a.r.a; |

ترجیح میدهم کفش هایم را بپوشم و پیاده راه بروم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم!

 

اضافه : این جمله قشنگ رو دیدم و نوشتم واسه اونایی که تا حالا نشنیده بودن.

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388;ساعت 18:49; توسط a.r.a; |

 

خیلی وقته که اعصابم خرابه /

اوضاع جیبم هم خرابه / نمره های درسم هم خرابتر /

نمی دونم دلیل این همه خرابی چیه /

ولی کاش خراب رفاقت می بودم / خراب معرفت /

حداقل خراب یکی می بودم و بی دلیل خراب نمی شدم ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388;ساعت 11:40; توسط a.r.a; |

 

در سامو که خوندم دیدم ساعت یک و نیم شده. برقو خاموش کردم و پتو رو کشیدم روم. هندزفیری رو گذاشتم توی گوشم و چند تا آهنگ گوش کردم. آهنگای ایرانی یکی یکی رد شدن و یه دفه رسید به آهنگای افغانی :

کجکی کجکی ابرویت نش کژدمَ چی کنم افسوس ماله مردومَ   زم زم زم ...

با شنیدن این ریتم آشنا یه دفه خوشحالی وجودم رو گرفت و همونجا زیر پتو دراز کش شروع کردم واسه خودم رقصیدن. بی سرو صدا. چه حالی میداد. می خواستم  داد بزنم از خوشحالی!

همین طور یه 5 دقیقه ای واسه خودم حال کردم که یهو پسرخالم که کمی اون ور تر خوابیده بود با خنده گفت:   O balazada ami waghte raghs kadan ast؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388;ساعت 18:12; توسط a.r.a; |

 

 

هنوز آفتاب نزده صف شیر یارانه ای سهم ماست و وقت صف نان داغ سنگک هم بعد از ظهر هاست و اینجا هم قم شهر ماست و بیچاره تهران که گاهی صف اتوبوس هم به پاست.

توی عاشورا صف شوله زرد و قرمه سبزی هم بلاست! آخر ترم هم توی دانشگاه صف جزوه ها به راست.

 ببخشید آقا توالت مردونه کجاست؟ ، همین مستقیم که رفتی سمت راست ، زیر پله هاست.

خیلی ممنون!

بعله وجود این همه صف واقعن به جاست ، به منطق و فرهنگ کاری ندارم ولی اینجا آسیاست! البته لازم به ذکر نیست ولی صف آقایون و خانوما همیشه از هم جداست.

همانطور که میدونید اینجا وبلاگ ماست و نویسندش هم خود آراست و زینت بخش آن نظرهای شماست.

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388;ساعت 18:19; توسط a.r.a; |

 

مانده که عاشق شوم

و این جانب شخصا مانیتورم سوخته است

آشنای انگلیسی بلد سرکارم نهاد

بوییدن پرتقال تامسون و ترنج را دوست میدارم

آبگرمکن هم سوراخ گشته

حافظا ...

 

امیدی هست ؟

  

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388;ساعت 16:50; توسط a.r.a; |

 

 

مشخصات : قد بیش از 180 – وزن متعادل – سن حدود 23 – جنس اعلاء . (توضیحات : وجود یک خال در بالای سمت راست لبش احراز گردیده).

 

لیست برخی اعمال و رفتار اثبات شده ی او تاکنون :

 

 1- عدم علاقه به انجام تکالیف. بدین توضیح که در دوره ابتدایی از نوشتن مشق متنفر بوده و به نحوی از آن فرار میکرده مثلا وقتی به نیم سال تحصیلی می رسید مشق های قبلی را که نوشته بود فقط اسم درس را پاک می نمود و اسم جدید را بالای آن می گذاشت و نشان آقا میداد.

 2- کاسبی کردن در زمینه عکس های آدامس در دوران قبل از بلوغ. بدین توضیح که وی دوچرخه اش را به بچه های محله میداده تا دور فلکه بچرخند و بابت هر بار چرخیدن یک عدد عکس دریافت می نموده.

 3- نگهداری و پرورش چند عدد جوجه در دوران طفولیت.

 4- ماهی گیری و شنا در فصل گرما درون جویبارهای اطراف محله.

 5- کش رفتن آیدین از بوفه مدرسه ابتدایی به همراه یکی از همکلاسی ها {تذکر: آنها سر کلاس از معلم اجاره دستشویی می گرفتند ولی چون در بوفه همیشه باز بود و مستخدم هم فقط زنگ تفریح در آنجا حضور میافت موقعیت برای عمل خلاف آنها فراهم می گردید} ، بلند کردن اجناس خوراکی از مغازه ها در تمامی دوران قبل از دبیرستان ، بلند کردن برچسب های کارتونی و عکس فوتبالیست ها از لوازم التحریر در دوران راهنمایی ، قاپیدنcd های بازی از مغازه های کامپیوتری در دوران دبیرستان.

 6- حذف شد.

 7- نامزد بهترین بازیکن سال در رشته های: دمپایی بازی ، عکس بازی ، تشتک بازی ، رنگ لباس و تیله بازی.

 8- فروش شانسی در دوران راهنمایی {تذکر: از آنجا که این شخص در آن دوران بسیار قالتاق بوده و هیچ گونه رفتار مدنی از خود نشان نمی داده ، قبل از ارایه شانسی برای فروش ، اقدام به بازکردن شانسی می نموده و جایزه ها را برای خودش کنار می گذاشته}.

 9- فرد مذکور تصور داشته در دوران ابتدایی نمراتش 20 یا 19 بوده ولی پس از گرفتن پرونده از آموزش و پرورش جهت تأیید مدارک در سفارت ، کاشف به عمل می آید که او در دوران ابتدایی هم تنبل بوده و از این خبرها نیست.

10- شروع به نماز و عبادت خدا در سنین هشت-نه سالگی.

تبصره : البته پس از رسیدن به سن تکلیف ، به تدریج از رغبت وی بر عبادت کاسته شده  و روی به الافی و بطالت می آورد.

11- عضویت در گروه 3 نفره ، متشکل از ara ملقب به arof ، احمدرضا ملقب به خرمگس و برادر احمدرضا ملقب به عینکی. {تذکر ، این دو برادر از یک خانواده تقریبا سطح بالا (پولدار) بوده و مثل اغلب برادران دنیا خیلی از هم خوششان نمی آمد ، از این رو منافع بیشتری از عضویت در گروه ، عاید ara می گردید. به عنوان نمونه خرمگس و arof به فلافلی مراجعه می کردند ولی خرمگس برادرش را مطلع نمی کرد تا حالش را بگیرد و وقتی عینکی متوجه می شد ، برای لج با برادرش ، arof را به سفره خانه سنتی (باغ صبا) دعوت می نمود تا پس از صرف شام مفصل ، با هم قلیان بکشند. تذکر دیگر: از آنجا که فرد مذبور استطاعت مالی نداشته (مفلس بوده) و فقط بچه باحالی بوده ، تمامی این سور و ساتها به عهده سایر اعضا بود}.

12- جیم شدن از کلاس زبان و کامپیوتر ، جهت فعالیت در گروه سه نفره. که از فعالیت های این گروه می توان به :

* ولگردی در کوچه ها و خیابان ها

* زنگ خانه مردم را زدن و آژیر ماشین را در آوردن و فرار کردن { تذکر : گاهی خرمگس فراتر از این حرف ها می رفت و چند آجرپاره به درب خانه فرد آسیب پذیر می کوبید و آنگاه به همراه سایر اعضا با هیجان اقدام به فرار می نمود. این قبیل مراسمات معمولا در نیمه شعبان و یا در ماه محرم پس از صرف شام مساجد انجام می گرفت}

* گیر آوردن یک پسر بچه در سر ظهر و بازجویی از او ، مثلا کلاس چندمی؟ بلدی شعر بخونی؟ الان داری کجا می ری؟ تو با مامان-بابات توی یه اتاق می خوابی یا جدا؟ و ... {تذکر : به اعتراف ara چند پس گردنی هم به متهم در اواخر بازجویی زده می شد ، چون این کار به آنها حال می داد}.

* بازرسی از قهوه خانه های شهر و انتخاب چند عدد مرغوب به منظور صرف شام و عیاشی { تذکر : مخارج این مجالس توسط آن دو برادر و با شیوه هایی از قبیل فروش پنهانی قطعات کامپیوتری و گرفتن پول از پدر ، به این بهانه که آن قطعه سوخته و باید جایگزین شود و یا گرفتن پول برای ثبت نام در کلاس کنکور و زبان و کامپیوتر و نشان دادن یک فیش ساختگی جهت صحت ثبت نام. لازم به ذکر است این گروه با خریداری یک مهر "دریافت شد" فیش ها را به امضای ara می رساندند}.

* و غیره.

13- خواندن کتاب جنیان و جن زدگان در زیر زمین.

تبصره1 : عمل مطالعه شب هنگام صورت می پذیرفته و هیچ یک از اعضای خانواده او را در مطالعه همراهی نمی کردند ، چرا که آنها در طبقه فوقانی استراحت می نموده و از وجود کتاب بی خبر بودند.

تبصره2 :این شخص پس از مطالعه کتاب و ترسیدن ، برای احساس امنیت و خواب راحت ، کتاب را به خرمگس که هم اکنون ساکن تهران است هدیه می دهد.

13مکرر- سابقه کار در گذر خان {تذکر : این مکان از بازارها و معابر مرکزی شهر قم می باشد و بسیار ناخوش آیند برای افراد پاکیزه می باشد و نام دیگر آن بازار عرب هاست. در ضمن ، به افراد خوشگل و خوش تیپ (دختران جوان) توصیه می شود در آنجا تردد نفرمایند}

14- تحصیل در دانشگاه بدون داشتن مدرک پیش دانشگاهی.

تبصره : البته فرد مذکور یک دوره پیش دانشگاهی را در دانشگاه بین المللی قزوین گذرانیده.

15- عدم تغییر چهره در برخی موارد. به عنوان مثال وقتی دختر زیبایی ادا اتفار می ریزد و عشوه می آید تا نظر او را جلب کند ، چهره وی همچنان سرد و سنگین باقی خواهد ماند ، به نحوی که دختر بیچاره در ذوقش خورده و پشیمان می شود ، و یا وقتی کسی را در مکان شلوغ گم کرده و پس از جستجو او را ببیند ، چهره اش همچنان آرام است و فقط می گوید : بریم؟

16- آشنایی با میم صاد و فراگرفتن وبلاگ نویسی و کاربرد صحیح فتو شاپ!

17- سفر به افغانستان به منظور اخذ ویزای تحصیلی.

تبصره : ایشان در این سفر ذهنش کمی باز شد و همچنین دریافت که مردم سرزمین او بسیار فقیر و بدبخت هستند و بیشتر فقر آنها جنبه فرهنگی دارد و در این خصوص شدیدا اضهار تأسف نمود.

18- وی اظهار می دارد از معاشرت و آشنایی و حتی مشاهده جوانان همشهری احساس خجستگی می کند.

19- طبق تحقیقات به عمل آمده ، این فرد چندان علاقه ای به عمل چنسی از خود نشان نداده ولی با لاــس زدن بسیار موافق است ، آنچنان که خرس با عسل.

20- فرد مذبور پس از ورود به دانشگاه اقدام به سرائیدن شعر نمود ولی با گذشت زمان فهمید که او شعر نمی گفته و شر می گفته لذا از ادامه آن منصرف شد.

21- ara پس از بازداشت و حبس موقت در اعماق ذهن خود ، هم اکنون آدم شده و دارای رفتاری مدنی گردیده و هیچ گونه عمل مغایر با قانون و عرف در وی دیده نمی شود. (امید است این گونه رفتار پس از صدور حکم وی نیز ادامه یابد).

22- شایان ذکر است فرد مذبور چند سال پیش در اردوی دانشجویان خارجی به مقصد شیراز و همچنین در اردوی همدان مشاهده گردید و حضور او به اثبات رسید. {تذکر : این اردوها که از طرف نهاد رهبری تغذیه می شد ، برای این شخص بسیار خوش آیند بوده و از خاطرات خوش او تلقی می گردد و عکس هایی هم به یادگار گرفته}.

23- طبق گزارشات به دست آمده ، چندی پیش انقلابی درون ایشان رخ داد و گمان می رفت که تغییراتی ایجاد شود ولی به دلیل نفوذ افکار پرت و پلا ، بی ثمر ماند. مانند همین موج سبز که در ایران به پا شد ولی از پای ماند.

24- به اطلاع می رساند این شخص به پیشنهاد یکی از دوستانش که شاهد تغییرات اساسی او بوده ، برای شرکت در مصاحبه ی ورودی حوزه علمیه اقدام نمود ولی در پایان مصاحبه به این نتیجه رسید که هرگز با درخواست او موافقت نخواهد شد چراکه در اثنای جلسه به این مطلب پی برد که هیچ گونه بار اطلاعاتی مفید در مغزش وجود ندارد. به عنوان نمونه وقتی مصاحبه گر از تعداد اعضای شورای نگهبان پرسید او پاسخ داد فکر کنم 5 نفر باشند{ تذکر : این سوال از مصخره ترین مباحث رشته حقوق است} ویا وقتی از مسائل سیاسی ایران و افغانستان سوال کرد وی پاسخ داد فقط می دانم کرزی برنده شد و در ایران هم خبری نیست.  در مورد احکام دین هم که رویش سیاه است و فقط می داند نماز چگونه خوانده می شود.

25- اخیرا هم درخواستی جهت تشکیل یک کانون فرهنگی تحت عنوان دانشجویان افغانستانی مفید دادند که معاون فرهنگی دانشگاه رید به حالشان و اضافه نمود که آیا قصد تأسیس یک کانون ناسیونالیستی دارید؟ که به آنها خیلی برخورد و جهت اعتراض هیچ اقدامی ننمودند. { تذکر : البته آنها با تشکیل کانون ، 3 هدف مهم و حیاتی را دنبال می کردند ، اول گرفتن اردو برای اعضای کانون دوم گرفتن هزینه (پول) تایپ ، طراحی و چاپ نشریه و سوم هم به دست آوردن اینترنت نامحدود جهت رفاه بیشتر و پژوهش}.

26- چیدن پنهانی شاه توت از باغ دانشگاه به همراه میم صاد.

تبصره : 2 ماه پیش محل درختان انار هم کشف شد و قرار بود بعدا به محل عازم شوند که دیدند مسئولین زودتر اقدام نموده و در حال انتقال انارها به خارج از دانشگاه  می باشند.

27- این فرد ، یعنی ara معترف است و اقرار می نماید که در خود چیزی نمی بیند که بدان ببالد و فقط مثل برخی ناسیونالیست ها به پیشینه مردمان سرزمین خود می نازد و مفتخر است که برخی از شاهکارهای خلقت در سرزمین پدری او زیست داشته اند و این اشخاص نامدار عبارت اند از:  ابن سینا ، ثنایی ، ابوریحان بیرونی ، رودکی ، مسعود سعد سلمان ، مولوی بلخی ، خود بلخی ، جلال الدین افغانی ، بیدل ، خواجه عبدالله انصاری ، پدر فرد مذبور و ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388;ساعت 10:42; توسط a.r.a; |

 

چه حس خوبیه  وقتی آدم حالش گرفتس و افکارش مثل یه کلاف سردرگمه ، یکی رو داره که باهاش حرف بزنه ، حرفای دلش رو بگه. آدم دلش به یه سر تکون دادن خوشه و جمله : آره می فهمم ، همین طوره !

ولی اونی که هنوز کسی رو پیدا نکرده تا باهاش حرف بزنه چی؟ فقط نگاه میکنه ، توی فکرش سیر میکنه ، شاید هم یه سیگار دود میکنه. کسی اون رو نمی فهمه! شاید هم روی تختش به سقف خیره میشه ، یا توی ایستگاه اتوبوس از خودش می رسه این آدمها دنبال چی اند؟ یکی رو میبینه که mp3 توی گوشش گذاشته و با صدای بلند داره مغزش رو می ترکونه! باخودش میگه چه دل خوشی داره این!

غافل از اینکه همون یارو هم با صدای موزیک می خاد افکار گره خوردش رو ساکت کنه!

 

---------------------------------------------------------------

پ ن : هر کسی واسه خودش یه داستانی داره ، در حد بادبادک باز ، در حد لاست ، شاید هم خیلی خارج تر از حد تخیل!

 ---------------------------------------------------------------

؟! : همین چند وقت یش یه نفر داستانش رو برام تعریف کرد. باورم نمی شد این همه اتفاق بتونه توی یه نفر جمع بشه! شاید یه روز نوشتمش!

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388;ساعت 10:31; توسط a.r.a; |

 

دوباره از اون احساسات بهم دست داد، از کلاس که تعطیل شدم با میثم رفتیم توی بوفه و دو تا نسکافه گرفتیم. خسته بودم ، احساسا میکردم نسکافه میتونه هوش و حواسم رو تعمیرکنه. نسکافه رو هم زدم و کیفم رو گذاشتم روی میز و به صندلی تکیه دادم. نمی دونم فکرم کجا سیر می کرد. میثم جلوم نشسته بود و داشت یه چیزی می گفت. لیوان نسکافه رو گرفتم دستم. داغ بود! یه کم ازش ریختم توی حلقم، به نظرم حواسم رفت توی شکمم سراغ نسکافه، آخه نمی فهمیدم میثم چی داره میگه. یه دفعه یه احساس وغیره ای بهم رسید. دلم میخواست لیوان نسکافه رو ببرم بالا و خیلی آروم و کم کم بریزم روی سرم، تا اون نسکافه قهوه ای رنگ از لای موهام رد بشه و بعد هم از روی صورتم بره توی یقم. خوب البته به این شرط که نسوزم و همه چیز با یه بشکن به حال اولش برگرده!

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388;ساعت 13:15; توسط a.r.a; |

 

میگن مُخ تنها چیزیه که کارکردَش بهتر از آکِشه! راسته؟

 

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388;ساعت 19:25; توسط a.r.a; |

 

از قدیم ندیما گفتن اگه آشنا داشته باشی خدا کارتو را میندازه !!

آشنا : یعنی همون واسطه یا پارتی . البته پارتی یکی از بندهای اصل پ قانون اساسی ایرانه ، نه فقط ایران بلکه اکثر اجتماعات بشری ، از جمله افغانستان .

اصل پ : 1- پروردگار 2- پارتی 3- پول 4- پاچه خواری 5- پررویی.

البته خیلی از حقوق دانها پروردگار رو جزو این بند نمی دونن و اعتقاد دارن که اگه دسترسی به یکی از سایر بند ها داشته باشی ، اون وقت پروردگار کارت رو را میندازه!!

انشا الله !

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388;ساعت 22:26; توسط a.r.a; |

 

توی این ماه مبارک رمضون ، واسه نیازمندا زیاد دعا کنید. قربون همتون!

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388;ساعت 17:26; توسط a.r.a; |

 

مرده شور شمات رو ببره ! این جوری نگام نکن. من خر نمی شم و تخفیف هم بهت نمی دم

[ یاد خودم افتادم که اگه  صدای منم اون جوری نازک بود یه تخفیف درست و حسابی می گرفتم]

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388;ساعت 22:29; توسط a.r.a; |

 

از جـور و جـفا خســته ام خسـته
از غـمـی کـه بر دلـم نشـســتـه
مـردم از دیدن دلهای شـکسـته
از دلـم که بی رُخـت گسـسـته
در مانده ام از وزن سوال بی جوابش
زده ام زندگـی و حـال و هــوایـش
از حـس کردن این رنج و عزایش
آید روزی که ببوسم من عبایش؟
باز آی و آسوده کنم زین در و پیکر
از ایـن مــعــرکـه زمــخــت پیــکــر
آی و بیرون ببرم زین هوای سنگین
لطفی کن و پرواز دهم زین حال غمگین

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388;ساعت 11:52; توسط a.r.a; |

 

بعد از چند هفته سفر و الافی و ... یه زنگی اومد و یه کاری پیشنهاد شد به من که پولشم خوب بود. فردای همون روز رفتم تهران و طرف اومد دنبالم .

 وارد یه خونه 3 طبقه شدیم و چند دقیه ای منتظر موندیم تا یارو اومد.

شب قبل کلی خوشحال بودم و فکر ماهی یه ملیون بودم و آره دیگه ، به قول داییم خیال پلو می زدیم.

از در اومد تو و گفت میخام در 30 دقیقه کارمون رو برات توضیح بدم تا بدونید چه خبره!

خلاصه اینکه بعد چند دقیقه فهمیدم رسمن دارم پرزنت میشم ، اون هم توسط کارمندای شرکت quest international .

از اتاق اومدم بیرون که دیدم کلی آدم اومدند و خیلی صمیمی با من دست دادندو چای و شربت و از این جور چیزا ! ناهار رو  مهمون همون ها بودم و بعد ظهر که شد یکی شون یکی از برنامه هاشون رو توضیح داد و شب هم یه مدل دیگه رو ! خوشمون اومد!

توی هر طبقه نزدیک 20 نفر آدم مشغول به کار بودند و هر روز یکی از بالاسری هاشون با ماشین های خیلی خف میومد و نظارت می کرد ، خلاصه اینکه کم کم داشتند ما رو به این نتیجه رسوندند که وارد سیستم بشیم .

 

{ادامه داستان در برنامه بعدی}

تا برنامه بعد خدانگهدار!

 

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388;ساعت 20:48; توسط a.r.a; |

فکر نمی کنم توی هیچ فالی طالعم پیدا بشه ، ولی توی اون چشمها دنیایی رو می بینم که آرزوی منه!

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388;ساعت 12:32; توسط a.r.a; |

 

بعد تو عاشـــق نشدم تا به حال

دل به تو دادم پس از آن شور و حال

دل به چشمی نبستم ای چشم دلنواز

دل به یاد تو بستم ای یاد دل نیاز

باز اســـت چـشـــمان من هـنـــوز

چون سالی است انتـــظار یک روز

چشمت طلوع کرد و روز روشن شد

روزی کـه رویت از دور رؤیـت شــــد

چون ستاره ای درخشید و دل لبخند زد

جان تازه ای بخشید و دل را بند زد

گذشتی از کنارم و مشک ناب تنت

هم رنگ بهـارم از بوی پیراهــــنت

آن دم که آشنــا کردی با خـــود مرا

با عشـق شنــاخـت روحـــم تو را

از شوق تو می شکستم و دورم از غم

تنها تو را می پرستم ای مفرج ا زغم

با جان و دل حـس می کنم هوایت

پرواز می کنم از شوق تا بی نهایت

آن دم که بمیرم و آیم به ســرایت

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388;ساعت 18:47; توسط a.r.a; |

 

دوعطر ایستاده

چهار باطری قلمی خوابیده

و یک خوشبو کننده خارجی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388;ساعت 19:54; توسط a.r.a; |

 

واژه واژه

سطر سطر

صفحه صفحه

فصل فصل

گيسوان من سفيد مي شوند

همچنان كه سطر سطر

صفحه هاي دفترم سياه مي شوند

خواستي كه با تمام حوصله

تارهاي روشن و سفيد را

رشته رشته بشمري

گفتمت كه دستهاي مهرباني ات

در

ابتداي راه خسته مي شوند

گفتمت كه راه ديگري

انتخاب كن:

دفتر مرا ورق بزن

نقطه نقطه

حرف حرف

واژه واژه

سطر سطر

شعر هاي دفتر مرا

مو به مو حساب كن

 

* شعر از قیصر امین پور!

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388;ساعت 12:13; توسط a.r.a; |

 

خـواب ، كـتـاب ، كـبـاب

واســه . . . كـلــه خـراب

گاهـي در جـمـع شبـاب

دارم امتحان ميدم جواب

 

به قول يه بنده خدا، شما مي توانيد در جاي خالي عبارت مناسب قرار دهيد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388;ساعت 13:31; توسط a.r.a; |

 

از درون خراب شدم و انقلابی در من شد، باید ساخته شوم از نو!

 

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388;ساعت 13:8; توسط a.r.a; |

 

خوشگل دختري در دانشگاه ماست

آن كسي كه چون فرشته هاست

 

دختري خوشگل و خيلي هاي كلاس

كه نيابي مثالش در لاس وگـاس

 

خنده هايش چو مرواريد پر جلاست

تخم چشمش همچو ترياك پر بلاست

 

آن دم كه به صحبت لب گشايد

چشم پسرها را به 4 ضرب نمايد

 

طـــــره ي مويـش را كه باد زند

آتــــشـي بر دل اســـتـاد زنــــد

 

خوشم مي آيد از او، چون هيچگاه

آرايــــــش نمي كــند راه به راه

 

آنـقدر زيــبـاست ايـن دخــــــتر

آنقـدر خوش نماست اين دخـتر

 

كه هيچ نيازي به آب و رنگ ندارد

نيازي به رژ و مواد 7 رنـگ نـدارد

 

بگذار بگـويم از خــــط ابــرويـش

يواشكي بر مي دارد تا نرود آبرويش

 

سرت را خواهـي كوفت به ديــوار

گر ببيني مژه هاي بلند همچون مار

 

كه نيش مي زنند بر رهگــــــذران

ابروانش تير مي اندازند بر پسران

 

راســـــــتي نگفــتـم از قد و بـرش

همــچو جام بـــــــلور آن كـــــمرش

 

گر از پشت بنگري چشمت قيچ شود

از يه قل دو  قل بازي آن هيبنو تيز شود

 

چهره ي زيباي همچو ماهش را نگـو

نتواني سلام كني گر بشوي رو به رو

 

چو ببيني براي همه تعــريف كـــــني

زور مي زني تا بتـواني توصــيف كنـي

 

مطمئنم چو ببيني سرمــست شوي

همچو نئشگان سيگاري در دست شوي

 

حالا نئشه شدم و دست خودم نيست

انظـباتـش هم بهـش ميدم بـيـســت

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388;ساعت 12:12; توسط a.r.a; |

 

كريمه خـانوم نامزد جمالـه

ولي روش سياست آقا جماله

 

شانس ايشون يه كمي كاله

آخه وضع ماليش رو به زواله

 

اما ليسانس داره و صاحب كماله

داشتن شـغل واسش سوالـه

 

كريمه ميگه برو پيش خاله

آخـه خـالشــون يـه رمـاله

 

رمـاله ميگه رو به جمــاله

شغل و خونه كه خيلي محاله

 

وضـعيـت تو مثـل مــوالـه

ازدواج كردن فـقط خـيالـه

 

اگه ميخاي بگم اوضاع در چه حاله

بايد بيرون بيام از له له و لاله

 

بزار بگـــم از دور و بــرت

تا بدوني چرا شده خم كمرت

 

خـيلي ها مثل تو بي خونـند

از گــرونــي ها ديـوونـنــد

 

مردم عـادت دارند به گرونـي

به ولخرجي هاي توي مهموني

 

مخصوصا وقتي كه عيد ميشه

ماهي قرمز از آب صيد ميشـه

 

دم عيد مي دوني چرا همه شعار ميدن

آخه نيم كيلو گوجه رو هزار ميدن

 

اونــي كـه هــيــچي نــداره

هــــم يــه ايـرانـــسـل داره

 

تريـپ جـوونا فـشن مـيـشه

پلــيس ۲ برابر خشن ميـشه

 

توي فالت به فكر زندگي جديدي

ماليات هم كه اصلا نمي دي

 

يه آقايي لبخند بي معني همش ميزنه

گند به روزگار تو فقط مـيزنه

 

كوفت و مرگ و زهـر مـار

چرت و پرت گفتم اين بـار

 

ايـن روزا پـول بـي بـركـته

آخه اقتصاد دنيا بي حركتـه

 

اوضاع خيلي بي ريخت شده

دبي خالي مـثل مريـخ شده

 

تحريم يعني كسي نميده بش جز من

اونم با قيمت صد برابر قطعن

 

ولي خداييش خوب واسـتادن

نفت رو نه با اسـم بـاج دادن

 

اگه توجه بكني به اين ركود دنيا

بيني كه خوب از پسش بر اومدند اينجا

 

آنچـــه گـفـــتــم عـيــان بــود

كف دستــت آزادي بيـان بـود

 

جمال جون خرج نكن بي هدف

اين هم از اصلاح الگوي مصرف

 

من كه حل نتونستم مشكل كارو

حالا هرجا رفتي بكن تعريف مارو

 

برو دنـبال زندگيت پيش كريـمه!

نشد زنگ بزن دوس دخترت، خدا كريمه

 

البته ما رو چه به اين حرفا، اين چيزا به من دخلي نداره! فقط خواستم بگم كه گفته باشم، وگرنه من فقط از دنيا يه كيلو پرتقال شيرين مي خوام [تامسون باشه بهتره] و يه دونه قيليون [توتونش پرتقال باشه ترجيحن] و ديگر هيچ!

البته نه كه ديگر هيچ، يعني منظور سادگيه. مثلا سهراب توي شعراش از سادگيه ريحان و پنير و گل و گياه ميگه و از دختر همسايه، ولي ما كه شانس نداريم، همسايه سمت چپي مون كه يه پير مرد پير زنن و اون يكي هم ۴ تا پسر داره!

 

خدا به خير كنه!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388;ساعت 11:20; توسط a.r.a; |

 

 

روز پس از باران

                   طراوت يك بـرگ

                                       زيـبايي آسـمان!

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388;ساعت 13:58; توسط a.r.a; |

 

 

قلم به دست منتظر آمدنش هستم ولي انگار راه بسته است!

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388;ساعت 10:52; توسط a.r.a; |

 

دلـم مـيـخـاد شـعـربـگم

يه كـمـي شـر و ور بـگم

نوك مداد رو تيز ميكنـم

مثل مگس ويزويز ميكنم

دوست دارم از شما بگم

از رابـطه با فـــضا بـگم

مثـلا بــگم مـن ديوونـم

اسم دوستام رو مي خونم

منصوره خانوم كمي فمنيسته

ميـثم آقا هم گرافيـسـته

پاميــزوس تازه برگـشـته

بازديد وبـلـاگ كم گشـته

بزار بگم از همسايه هامون

كه هر روز نظر مي دن برامون

ستاره افغان، گيتي و شيما

آپ ميكنند و نمي گن به ما

جيـگيل بانـو اهـل شمـالـه

سرعت وبش كمي بي حاله

نغمه و مسافر تنها و سان سيلور

بهتره بنويسم هالي هيتلر

و نامي شاعر اند Ever love

توي شعر گفتن خيلي ماهر اند

مهندسي مي خونه محبوبه

آره مي دونم كمي محجوبه

علی رضا و ساحل هم هستند

توی نوشتن خوش دستند

خانومه عينكش رو برداشته

ميثم ميگه تو رو كم داشته

غير بهداشتي هم شده مخروبه

دسترسي ممنوع روش مكتوبه

بزار يه چيز بگم بي پـرده

سامان پشت كنكور گير كرده

منم 24 ساعته هميشه ولم

اگرهم خاستيد شماره بدم

مي دونم شعرام عـالـيه

البته جاي قافيش خـاليه

دعا كنيد يه روز شاعر بشم

ولي بهتر اينه كه عاقل بشم

حالا كه خونديد نظر بـديـد

وقتي آپ كرديد خبر بديـد

هر كسي هم كه جا افتاده

زود بگه كه سفینه راه افتاده

 


پ.ن:

غير بهداشتي به آدرس زير انتقال يافت، با عنوان كودكان استثنايي:

www.abnormal-kids.blogfa.com

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388;ساعت 16:33; توسط a.r.a; |

 

چای  سبز و قند میخاهم*

آخر  گشته ذهنم  از  کوک

فکرم را با سیگار  تلخ میخارم*

دلم گرفته و فکرم مسکوت

به  هیچ  چیز  فکر  میکنم*

چرا  پر  شده  ام  از  خالی

به  یک  چیز  بر  می خورم*

چرا  گاهی  ندارم خوشحالی

پتویم  بغلم کرد و  لالا  خواند*

دلم که سیاه است و گشته تاریک

سرم روی پای بالشت همانجا ماند*

ذهنم که در آن سعادت گشته باریک

تصمیم دارم فردا طور دیگر باشم*

قلم  سفید  در  کاغذ  ندارد  رنگ

و سیب سعادت را در ذهنم بتراشم*

باید رنگی باشد و آغاز کند جنگ

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388;ساعت 10:31; توسط a.r.a; |

 

و زمين پر از زندگي است

                       در بهاران

و جهان پر از طراوت است

                        زير باران

و مـن  به ياد تـو مـسـتـم

                         در دلـم

و با تـو جــوان  هــسـتــم

                        هم دلم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387;ساعت 9:52; توسط a.r.a; |

 

با يـكـديـگـر به وقــت سـلام

لبخند مي زنيم ولي نه از دل

قرض مي دهيم به هم چند كلام

خوش بوست بلي همچو هل

چه را ياد آوري مي كنيم به هم

شـكلات قهـوه اي رنـگ است

شادي را يا غم نهان مي كنيم ز هم

مزه اش تلخ است اما قشنگ است

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387;ساعت 17:32; توسط a.r.a; |